انعکاس زندگی... پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳ - 22:9 - قائم شهری(شاهی) - پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید: آ آ آ ی ی ی!!صدایی از دور دست آمد: آ آ آ ی ی ی!!پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟پاسخ شنید: کی هستی؟پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!باز پاسخ شنید: ترسو!پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدر
برچسب:
نویسنده: پرنیا کاشانی
تاريخ: چهارشنبه
21 مرداد
1405 ساعت: 14:25